تبليغاتX
بیرنگ





















بیرنگ

طرحی از محو و نحو ادبیات و فرهنگ

هنوز هم کسانی پیدا می‌شوند که با آن‌ها که هستی، جهان جورِ دیگری است. اَمنی با آن‌ها انگار. سلامشان سالم است و سلامت. برای یک احوال‌پرسیِ ساده تقاص‌ پس‌نمی‌دهی. با پرسیدنِ حالشان - آن‌هم از روی عادت- زیرِ آوارِ افسردگی‌های روشن‌فکرانه‌شان گیر‌نمی‌افتی. با این کسان که گپ‌می‌زنی، احساس‌می‌کنی محترمی. چون محترم‌اند. رو‌به‌روی این آدم‌ها کم‌کم به‌یاد‌می‌آوری که انسانی و شاید هم اشرفِ مخلوقات. از حمله ودفاع و جنگ و گریز خبرِ خاصی نیست. دشنه و سِپَرت را - اگر اهلش باشی- می‌توانی وا‌بگذاری و با دهانِ غیرِمسلح حرف‌بزنی. فارغ‌اند از هنرهای یگانه‌ای که "نزدِ ایرانیان است و بس". تکلیفِ تکلّف‌شان روشن است، اگر داشته باشند. می‌فهمی که کِی تعارف‌می‌کنند و کِی نه. می‌فهمانندت یعنی. با این کسان، هر آنچه هست دیالوگ است و حسِ حضورِ یک چیزِ دورِ قدیمیِ از‌یاد‌رفته. چیزی به‌نامِ فهم. این کسان اما ساده‌اند. یعنی از چیزی که می‌گویند منظور دیگری ندارند. ساده‌اند و از هوشِ ابلهانۀ پر‌پیچ‌و‌خمِ وطنی بی‌بهره. آنقدر ساده که پیش از بسیجِ قوا برای پاتَک‌زدن به توطئۀ دشمنِ فرضی، کاری می‌کنند‌ غیرِ منطقِ وطنی: سعی می‌کنند بفهمندت، و اگر موافقت نبودند حسابشان را جدا کنند، همین! همین صداقت است که اَمنَت می‌کند اگر بفهمی‌شان. این کسان با من‌و‌تو اگر‌چه در صلح‌اند، جنگ‌جویان حقیقی اما همین‌هایند.

......................................................................................................................................

بیژن صیفوری/ مجلۀ تندیس شماره 211

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت15:9توسط محوی | |

امروز برای ما تقریباً باورنکردنیست که نمایشنامۀ خانه عروسک ایبسن وقتی برای اولین بار در برلین به روی صحنه آمد  به خواست مردم، نورا را در آخر نمایش به خانه بازآوردند. دشوار است که بگوئیم در این حادثه کدامیک شگفت انگیزتر بوده است نفرت و بیزاری مردم از اندیشه های نو، یا تمکین ایبسن، آن مدافع خشمگین همۀ حقوق فردی که با اجازه دادن به این تغییر، اجازه داد که بر نکتۀ اصلی نمایش او خط بطلان کشیده شود.

*

در قرن نوزدهم احساس اینکه هنرمند به گفته شیلر «حیثیت انسانی» را در دستهای خود حمل می کند، به وی این توانایی را داد که به بزرگترین موفقیت ها نائل آید. اما مقام و موضع هنرمند به تدریج تغییر کرد. او را آهسته آهسته بر تختی بالاتر از مردم نشاندند. [...] اثر این اغراق ورزی هنرمندان در ارزیابی مقام و نقش خود، جداساختن فضای فکری انسان عادی، سرانجام بر خود هنر چه خواهد بود و چگونه در نهایت کار به ضرورت به یک رابطه کاذب میان انسان و ارزش های هنری در زندگی هنر منجر خواهد گشت...و مصنوعیت و بیگانگی از چیزهای طبیعی و عادی محصول آن خواهد بود، چیزهایی که تصور میشد در نهضت رمانتیک به خوشی بر آنها غلبه حاصل شده است.

 

..........................................................................................................................................

منبع: جامعه شناسی ذوق ادبی٬ لوین ل. شوکینگ٬ ترجمه دکتر فریدون بدره ای٬ انتشارات توس  

+نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت16:1توسط محوی | |

رفته ست از حصار زمان و 
رسیده است
تا مرز یادها

آن لحظه های پرتپش
وان اضطرابها
آن رویروی دیر و گم
                          از چشم خوابها


رفته ست از حصار زمان و رسیده است
آنجا که مانده اند
از عشق های دور
آوازهای دشتی 
    فریادهای شور


رفته ست از حصار زمان
لیک مانده است
آن طعم بی چگونه
شیرین و شیرگونه
آن طعم گرم ِ ناب
زیر ِ زبان ِ ما
یا حرفهای ما
  


رسته ست از حصار زمان و گذشته است 
از مرز یادها



                                                                                                                 29 آذر 90

+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت0:44توسط محوی | |

به شب
میان تو و کاغذ سپید و سیاه
زمان
شناور بود
...
ستاره در نگریست
و اشک شوق و امید
از چشم روشنش لغزید

ستاره چشم فروبست از نظاره ی تو
و پلکهای تو این رهروان خسته ی شب
سیاهیِ همه آفاق را به دوش کشید

ستاره چشم فرو بست از نظاره ی تو

تو بودی و قلم و نیست بود هرچه در عالم
و دراقاصیِ این آسمانِ بی پایان
تمام ِ کاهکشان،
                         نظر فکنده که بینند در ستاره ی تو... 


                                                                                                              ۱۷ شهریور ۹۰

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت20:5توسط محوی | |

با سپاس از دوست گرامی آقای مهدی فیروزیان لینک مطلب زیبای ایشان را که پیش تر در سالنامه شرق به چاپ رسیده است، قرار میدهم:

وبلاگ روشنان مهر: 
http://www.pegahemehr.blogfa.com

برای دوستداران دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت20:18توسط محوی | |

تا حالا به اینجا سر زدید؟

 

+نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت10:52توسط محوی | |

این آهنگ بهاری را با صدای پری زنگنه بشنوید

بهار اومد

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت16:37توسط محوی | |

بشنوید با صدای رشید بهبودف

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت20:1توسط محوی | |

چنان خواندم در اخبار خلفا که یکی از دبیران می گوید که بوالوزیر دیوان ِ صدقات و نفقات به من داد؛ در روزگار ِ هارون الرشید یک روز، پس از برافتادن ِ آل برمک، جریدۀ کهن تر می باز نگریستم در ورقی دیدم نبشته: بفرمان امیرالمومنین نزدیک امیر ابوالفضل جعفر بن یحیی البرمکی، ادام الله لامعه، برده آمد از زر چندین و از فرش چندین و کسوت و طیب و اصناف و نعمت چندین وز جواهر چندین، و مبلغش سی بار هزار هزار دم. به ورقی دیگر رسیدم، نبشته بود که اندرین روز اطلاق کردند بهای بوریا و نفط تا تن جعفر یحیی برمکی را سوخته آید به بازار، چهار درم و چهار دانگ و نیم، سبحان الله الذی لایموت ابداً!

و من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته ام خاصه اخبار و از آن التقاطها کرده، درمیانۀ این تاریخ این سخنها از برای آن آرم تا خفتگان و به دنیا فریفته شدگان بیدار شوند...

 

تاریخ بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، ص ۲۰۳ -۲۰۴ چاپ انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت12:21توسط محوی | |

تصادف، جهل ماست نسبت به بی کرانگی قانون های عالم

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

یازده مرداد هشتاد و نه

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت20:20توسط محوی | |